تبليغاتX
گیلانک
تاریخجه پرچم ایران شنبه هفدهم بهمن 1388 12:3

                          

 

پرچم ایران

 

                                تاریخجه پرچم ایران

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام كاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آ‍‍ژي دهاك (ضحاك) برمي‌گردد. درآن هنگام كاوه براي آنكه مردم را عليه ضحاك بشوراند، پيش‌بند چرمي خود را بر سر چوبي كرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس كاخ فرمانرواي خونخوار را در هم كوبيد وفريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

 فريدون نيز پس از آنكه فرمان داد تا پاره چرم پيش‌بند كاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان {درفش كاويان} پديد آمد.

 نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد،سرخ و بنفش بود. بدون آنكه نشانه‌اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد.درفش كاويان صرفا افسانه نبوده و به استناد تاريخ در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي ايران را درفش كاويان مي‌گفتند. هر چند اين درفش كاوياني اساطيري نبوده است.محمد بن جرير طبري در كتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوك مي‌نويسد: درفش كاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش كه اگر هر ارش را كه فاصله بين نوك انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريبا 5 متر عرض و 7 متر طول مي‌شود. به روايت اكثر كتب تاريخي ،درفش كاويان زمان ساسانيان، از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنكه نقش جانوري روي آن باشد. هر پادشاهي كه به قدرت مي‌رسيد تعدادي جواهر بر آن مي‌افزود.

 

پس از ورود دين اسلام، ايرانيان تا 200 سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابك خرم‌دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يك‌سره سياه رنگ داشت و بابك سرخ رنگ، به همين روي بود كه طرفداران اين دو را سياه‌جامگان و سرخ‌جامگان مي‌خواندند.از آنجايي كه علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام مي‌دانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش‌ها تصوير نمي‌شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

 

در سال 355 خورشيدي (976 ميلادي ) كه غزنويان ،با شكست دادن سامانيان ،زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يك ماه را بر روي پرچم خود كه رنگ زمينه آن يكسره سياه بود زردوزي كنند. سپس در سال 410 خورشيدي (1031 ميلادي) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شكار شير دستور داد نقش و نگار يك شير جايگزين ماه شود.

 

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سكه‌هايي زده شد كه بر روي آن نقش خورشيد بر پشت شير آمده بود، رسمي كه به سرعت در مورد پرچم‌ها نيز رعايت گرديد.در مورد علت استفاده از خورشيد اين ديد‌گاه وجود دارد، چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت ،نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است،به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير (برج اسد) با ميانه تابستان نشان داده مي‌شود.

 

امير كبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان امير‌كبير ،بزرگ‌مرد تاريخ ايران،دلبستگي ويژه‌اي به نادر شاه داشت و به همين سبب بود كه پيوسته به ناصر‌الدين‌شاه توصيه مي‌كرد شرح زندگي نادر را بخواند.

اميركبير همان رنگهاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شكي پرچم مستطيل باشد(بر خلاف شكل 3 گوشه در زمان نادرشاه)و سراسر زمينه‌ي پرچم سفيد، با يك نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي‌متر در گوشه ي بالايي و نواري سرخرنگ در قسمت پايين و نشان شير خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد.

با پيروزي جنبش مشروطه‌خواهي در ايران و گردن نهادن مظفردين‌شاه به تشكيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس‌هاي اول و دوم به كار تدوين قانون‌اساسي و متمم آن مي‌پردازند.در اصل پنجم قانون‌اساسي آمده بود: (الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است)، كاملا مشخص است كه نمايندگان در تصويب اين اصل شتاب‌زده بوده‌اند.زيرا اشاره‌اي به ترتيب قرار گرفتن رنگ‌ها ،افقي يا عمودي بودن آنها،و اين كه شير و خورشيد بر كدام يك از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود.همچنين درباره وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذكري نشده بود.بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاكميت ملي مطرح شد.

در سال 1336 ،نخست وزير وقت به پيشنهاد هياتي از نمايندگان وزارتخانه‌هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ ،طي بخشنامه‌اي ابعاد ديگر پرچم را مشخص كرد.بخش‌نامه ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندكي بيش از يك برابر و نيم عرضش باشد.

 

پرچم ايران، بعد از انقلاب اسلامي

در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است كه پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشكيل مي‌شود و نشانه جمهوري اسلامي در وسط آن قرار دارد.

نشاني كه بيان‌گر "الله" و شعار "لا اله الا الله" است و نمايشگر لاله كه سمبل خون شهيد است به رنگ قرمز در ميان پرچم و روي رنگ سفيد قرار گرفته است.

همچنين، 22 "الله اكبر" به رنگ سفيد و نشانه پيروزي انقلاب اسلامي در روز 22 بهمن، در حاشيه پايين رنگ سبز و حاشيه بالاي رنگ قرمز قرار گرفته است و "الله اكبر" به نشانه ماه بهمن (يازدهمين ماه سال و ماه پيروزي انقلاب اسلامي)يازده بار در رنگ سبز و يازده بار در رنگ سرخ ،و جمعا 22 بار تكرار شده است.

 

معناي رنگ‌هاي پرچم ايران

سبز:نشانه خرمي و دوستي

سپيد:صلح و دوستي

سرخ:نشان خون از دست رفتگان در راه اسلام و ايران

اين سه رنگ از دير باز در نماد‌هاي ايراني بكار مي‌رفته‌اند.

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

نگاه اجمالي به شعرهاي گيللكي  شیون فومني  

 

بعضي شاعران وقتي از ميان مردمان مي روند فقط شاعري از ميان شاعران كم نشده، بلكه جهان، به گونه اي ديگر خواهد گرديد و ديگر كسي، جاي آن شاعر را پرنخواهد كرد. شيون فومني چنين شاعري بود. كسي كه «شعر گيلكي» را چنان اعتلابخشيد كه بي هيچ ترديد يا گمانه زني هاي منتقدانه اي مي توان گفت، ناگهان از گذشته اي غيرقابل ذكر و منطقه اي، به قرن بيستم پانهاد و همپاي شعر معاصر پارسي، درخشيدن گرفت.
    شيون فومني، البته نخستين گيلكي سراي تاريخ نبوده و نيست اما به گمان من، مهمترين آنان است و آثار گيلكي اش، رونق بخش زباني شد كه به ورطه فراموشي سپرده مي شد و اكنون، در رشت - مركز اين زبان - جوانان اگر به درستي گيلكي سخن گويند درواقع شعرهاي شيون است كه تكرار مي كنند؛ وگرنه، پارسي تكه پاره اي است كه به لهجه گيلكي ادا مي شود و نام گيلكي بر آن مي نهند و دريغ بر اين زبان زيبا، كه شد و باز نيامد!
    مير احمد سيدفخري نژاد كه بعدها به شيون فومني مشهور شد در سوم دي ماه ۱۳۲۵ در شهرستان فومن زاده شد و در ۲۳شهريور ۱۳۷۷ در بيمارستان طالقاني ولنجك درگذشت. پارسي سرا نيز بود و در شعر نيمايي و كلاسيك پارسي هم دستي داشت و آثار كلاسيك اش، دنباله اي بر آثار هندي سرايان گيلان - علي الخصوص - حزين لاهيجي بود و البته نه در آن مايه و پايه اما شيرين مي گفت و خواندني و البته - به زعم من - نه ماندني! شعر نيمايي او نيز هرگز نتوانست شهرتي را كه برخي نيمايي گويان گيلاني - از جمله سايه و بهمن صالحي - كسب كردند، به كف آورد. مشكل شيون فومني در شعر پارسي، مشكلي بود كه اغلب شاعران دو زبانه درگير آنند يعني مجبورند هنگام خلق هنري به زبان دوم، بخش اعظم انرژي شاعرانه خود را صرف ترجمه جملات زبان دوم به زبان مادري خود و بالعكس كنند و درنتيجه، هرگز قادر نيستند خلاقيت ادبي شان را به طور كامل در زبان دوم به كار گيرند اما حكايتي كه گفته آمد حكايت شعرهاي پارسي شيون است و او در شعر گيلكي، چه در مثنوي ها، چه در غزليات، چه در دوبيتي ها، كاري را به سرانجام رسانده كه در پارسي، بزرگان معاصر آن را مدنظر داشته اند با اين تفاوت كه مثنوي هاي او، به جاي شعر نيمايي نشسته اند و با الهام از نگاه و آموزه هاي نيما، به دستاوردهاي مشابه دست يافته اند و غزليات گيلكي وي نيز مسيري را آزموده اند كه «غزل نو» سال ها به آن ميل كرد و آزمود و نتيجه گرفت.
    كتاب حاضر با نام گيلكي «خياله گرده گيج» كه به تازگي و به كوشش و پژوهش فرزند ارشد وي حامد فومني منتشر شده، حاوي شعرهاي سپيد گيلكي شيون است كه كوتاه نيز هستند و كلاً متفاوتند با آنچه كه از شيون شنيده ايم - در نوارهاي شعرخواني وي - يا خوانده ايم و بيشتر، نوعي پنجه اندازي با شاعراني است كه از اوايل دهه هفتاد به قصد تصرف جايگاه برتر «شيون» در ميان گيلك زبانان و متاثر از جريان «موج سوم» كه در شعر دهه شصت فارسي و با پيشنهاد چند نفر ازجمله غلامحسين نصيرپور، مطرح شده بود، «هسا شعر» را بنيان نهادند كه قرار بود جايگاهي همانند «هايكو» در گيلكي بيابد كه نيافت و حتي منسوبين ديگر آن هم، در مازندران و در «مازني» نتوانستند به جرياني تاثيرگذار بدل شوند و عامه گيلك زبانان يا مازني زبانان از آن استقبال نكردند.
    ايده اصلي شاعران «هسا شعر»، جدال با «عوام گرايي» شعر شيون و «روستا محوري» ابزاري اين نوع شعر بود و اعتقاد داشتند كه شعر گيلكي بايد به سوي شعر مدرن پيشروي كند. با اين همه خود متاثر از هايكوسرايان ژاپني، بيشتر به روستا و طبيعت پرداختند. بي آن كه مخاطبان اصلي شعر گيلكي [روستائيان و شهريان داراي نياي روستايي] حتي آن را به عنوان شعر بپذيرند!
    سخن درباره موفقيت يا عدم موفقيت «هسا شعر» را [كه بايد پذيرفت شاعران خوبي را در اين حوزه شعر سرودند اما مخاطبان اندكشان از خواندن و فهميدن رسم الخط آن شعرها، اغلب عاجز بودند!] بايد به مجالي ديگر واگذاشت اما ذكر اين نكته ضروري است كه شعرهاي «پرسه خيال» در واقع متعلق به همين حوزه «هسا شعر»ند كه شيون به اين دليل - احتمالاً، شايد.‎/‎/ خودش كه در قيد حيات نيست - سروده بود تا به جوانترها بگويد او نيز مي تواند اين طور بگويد و قوي تر از آنان هم بگويد!
    دو
    «بپر!
    پرده را كنار بزن
    ببين كه جواني
    چطور
    عصا به دست
    مي گذرد»
    دكتر احمد ابومحبوب - نويسنده، مترجم، منتقد و فرهنگ شناس- درباره شعرهاي كوتاه شيون مي نويسد: «يك لحظه كوتاه در احساس، يك دريافت آني؛ مثل زمان، كه مي گذرد و عكسي كه ناگاه يك لحظه آن را ثبت كند؛ توصيفي كه از هر قطعه از اين اشعار مي توان داد همين است. شكار لحظه هاي احساس است از طبيعت، از محيط، از هرچه در اطراف است. تخيلات آني، ويژگي اين قطعه هاي كوتاه است. اگر هنر عكاسي را شكار لحظه ها ناميده اند، اين اشعار نيز همچنان است؛ و هركدام در يك لحظه گوشه اي از ذهن را تسخير مي كند. آيا مي توان لطافت و ظرافت اين قطعه ها را در زبان گيلكي انكار كرد آيا مي توان كاربرد شوخ و دقيق گيلكي را در اين اشعار ناديده گرفت آيا مي توان مضمون پردازي ها و مضمون يابي هاي اين شعرها را دست كم گرفت و بي ارزش يا حتي كم ارزش شمرد هيچ منتقد باانصافي نمي تواند چنين كند. آگاهي به مبادي و مباني نقد ادبي، اجازه چنين كاري را نمي دهد.
    گرچه برخي معتقد بودند كه شيون در گيلكي هيچ شعر جدي ندارد، به ويژه در شيوه نيمايي؛ در شعر نو؛ اما چنانچه از غزل ها و دوبيتي هاي او چشم بپوشيم - كه اغلب جدي و لطيف هستند- درباره اين مجموعه چه مي توانيم بگوييم ! نهايت اين كه شعر او، شعر آه و ناله هاي مادر مرده وار نيست. شعر او جدي است اما شعر نشاط است.»
    «با من مي چرخد زمين
    زير همين آسمان؛
    ذره اي پابرهنه ام
    كه رؤياهايم را مي بينم
    و آنچه را كه مي بينم
    نمي خواهم.‎/.»
    بگذاريد صادقانه بگويم كه شعرهاي اين كتاب، شعرهاي خوبي هستند كه خلاف ديگر شعرهاي گيلكي شيون، داراي ويژگي ترجمه پذيري بسيارند. در ديگر زبان ها - ازجمله انگليسي - شايد بخشي از عطف توجه شاعر به مخاطبان خاص تر، در اين شعرها، همين باشد؛ [او كه در بخش قابل توجهي از آثارش، از «وفاي ترجمه» محروم است و اگر در ديگر مناطق ايران، نامي از او شنيده مي شود به دليل شعرهاي پارسي اوست كه حريفان را چندان از سر شوق، به ميدان نمي آورد!] او شاعري بزرگ است كه در نقل قول ها، بر بزرگي اش صحه گذاشته مي شود و آنان كه بايد آثارش را بخوانند و بشنوند و بر اين بزرگي گواهي دهند، گيلكي ندانند و در نتيجه، تنها، اعتماد كنند به نقل قول فلان «فرهنگ شناس معتمد» و همين!
    اين همان دليل نهايي است كه شاعر را به كار سرودن اين شعرها كشاند و به رغم زيبايي، البته همپايه شعرهاي گيلكي كلاسيك وي نيستند. اما بخشي از شهود شاعرانه اش را مي توانند در ديگر زبان ها زنده كنند.
    دوبيتي هاي گيلكي شيون

    «هوا يه دود دره صيحه صدايه
    زمين و آسمان ماتم سرايه
    نانم كي خانه يه آتش بگيفته
    مي ديل سوختن دره مي دس كوتايه!»
    

 

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

فلسفه قیام امام حسین (عاشورای حسینی ) جمعه بیست و هفتم آذر 1388 12:20

 

فلسفه قیام عاشورا

 

الف:بیعت خواستن یزید از امام حسین

 در حادثه كربلا ما به مسائل زیادی بر می خوریم در یك جا سخن از بیعت خواستن یزید از امام حسین و امتناع امام از بیعت، در یكجا دعوت مردم كوفه از امام حسین و پذیرفتن امام ولی در جایی بدون توجه به مسئله بیعت و بدون توجه به درخواست دعوت كوفیان حضرت حسین (ع) از اوضاع حكومت انتقاد می كند. از فساد و حرام خواریها و ظلم و ستم انتقاد می كند و اینجا  امر به معروف و نهی از منكر را لازم می بیند.

البته حقیقتاً باید گفت همه این سه مورد تاثیر داشته است چون پاره ای از عكس العملهای امام بر اساس امتناع از بیعت پاره ای بر اساس دعوت مردم كوفه و پاره ای بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهای آن برهه از زمان صورت گرفته است. حال باید دید دو عامل اصلی قیام چه بوده است. و باید دید كدام عامل تاثیری به سزایی داشته است.

توضیح عكس العمل اول را همه شنیده ایم كه معاویه با چه وضعی به حكومت رسید وقتی اصحاب امام حسن مجتبی (ع)، آنقدر سستی كردند امام یك قرارداد موقت با معاویه امضاء كردند در مفاد این صلحنامه آمده بود كه بعد از مرگ معاویه مقام خلیفه مسلمین به امام حسن برسد و اگر ایشان به شهادت رسیده بودند به برادرش امام حسین منتقل شود برای همین معاویه امام حسن مجتبی را مسموم نمودند تا مدعایی نماند و خود معاویه می خواست حكومت را به شكل سلطنت و موروثی در بیاورد. تا زمان معاویه ، مسئله خلافت و حكومت یك مسئله موروثی نبود و فقط دو طرز تفكر بود:

الف: یك طرز تفكر كه خلافت، فقط شایسته كسی است كه پیغمبر او را منصوب كرده باشد.

ب: یك طرز تفكر دیگر این بود كه مردم حق دارند خلیفه ای برای خودشان انتخاب كنند و این مسئله در میان نبود كه یك خلیفه برای خود جانشین معین كند اما تصمیم معاویه از همان روزهای اول این بود كه نگذارد خلافت از خانه اش خارج شود ولی خود معاویه احساس می كرد این كار فعلا زمینه مساعدی ندارد و كسیكه او را به این كار تشویق و تشجیع نمود مغیره بن شعبه (لعنه ا…) بود چون مغیره خودش طمع حكومت كوفه را داشت مغیره همان شخصی بود كه با غلاف شمشیر به پهلوی خانم زهرا (س) زد و همان مغیره ای كه قبلا هم حاكم كوفه بوده است و از اینكه معاویه او را عزل نموده بود ناراحت بود. برای همین مغیره به شام رفت و به یزیدبن معاویه گفت نمی دانم چرا معاویه درباره تو كوتاهی می كند دیگر معطل چیست؟ چرا تو را جانشین خودش نمی كند یزید گفت پدر فكر می كند این قضیه عملی نیست مغیره گفت عملی است چون هر چه معاویه بگوید مردم شام اطاعت می كنند و مردم مدینه را مروان حكم و از همه جا مهمتر و خطرناكتر كوفه (عراق كنونی) است این هم بعهده من.

یزید به نزد معاویه رفت و مطالب مغیره را گفت وقتی معاویه ، مغیره را احضار نمود مغیره با تملق گویی و منطق قویی كه داشت معاویه را قانع می سازد معاویه هم برای بار دوم به او ابلاغ حكومت كوفه را می دهد (البته این جریان بعد از شهادت امام حسن مجتبی یعنی سالهای آخر عمر معاویه بوده است) مردم كوفه و مدینه با پیشنهاد مغیره و مروان مخالفت كردند لذا معاویه مجبور شد خودش به مدینه برود . معاویه پس از تسلط كامل بر محیط داخلی و پهناور اسلام كه از افریقای شمالی تا حدود چین توسعه یافته بود اولین و بزرگترین اشتباه خودش راجع به سیاست خارجی را مرتكب شد چون وقتی تصمیم گرفت پسر جوان و نالایقش را ولیعهد كند ولی مردم نپذیرفتند و او شكست خورد برای رسیدن به این قصد شومش مرتكب جنایت بزرگی شد و آن این بود كه با امپراطور روم كه نیرومندترین دشمن خونین اسلام و مسلمانان بود به نفع قصد شومش صلح كرد و با این عمل جلوی پیشروی اسلام را در اروپا متوقف ساخت و برای تهدید یك طرفردار نیرومند كه تاج و تخت یزید را پشتیبانی كند حاضر شد باجی هم به دولت روم بدهد.

معاویه زمانیكه كه خودش به مدینه رفت سه نفر كه مورد احترام مردم بودند را خواست (امام حسین –(ع) عبدالله بن عمر فرزند خلیفه دوم ، عبدالله بن زییر، همان شخصی كه به امام علی خیانت كرد و مسبب جنگ جمل شد) معاویه سعی كرد با چرب زبانی به آنها برساند كه صلاح اسلام ایجاب می كند حكومت ظاهری در دست یزید باشد ولی كار در دست شما تا اختلافی میان مردم رخ ندهد حتی به آنها گفت شما فعلا بیعت كنید ولی آنها قبول نكردند. معاویه هنگام مردن، سخت نگران وضع پسرش یزید بود و به او نصایحی كرد كه اگر یزید جامه عمل می پوشاند یقیناً بیشتر می توانست حكومت كند نصایح این بود (ای پسر جان، من رنج بار بستن را از تو بر داشتم، كارها را برایت هموار كردم و دشمنانت را راحت نمودم و رقیبان عرب را زیر فرمانت آوردم مردم حجاز را منظور دار كه اصل تو هستند هر كس از آنها به نزد تو آمد گرامیش دار و هر كدامشان را هم غایب بود احوالش را بپرس اهالی عراق را منظور دار. و اگر خواستند حاكمی را از آنها عزل كنی دریغ نكن چون عزل یك حاكم، آسانتر از برابری با صد هزار شمشیر است اهل شام را هم منظور دار كه اطرافیان نزدیك و ذخیره تو هستند و اگر از دشمنی در هراس یودی از آنها یاری بجو و چون موفق شدی آنها را به وطن خودشان برگردان زیرا  اگر در سرزمین دیگر بمانند اخلاقشان بر می گردد. سپس معاویه می نویسد پسرم من نمی ترسم كه كسی در حكومت با تو نزاع كند مگر 3 نفر حسین بن علی – عبدالله بن زییر- عبدالله بن عمر ]چون هر سه خلیفه زاده بودند.

حسین بن علی شخصی است كه اهل عراق او را رها نكنند و او را وادار به خروج می كنند اگر خروج كرد و برابر او پیروز شدی از او درگذر كه با تو خویشی نزدیك دارد و احترام و خلق او بسیار است و او نوه پیامبر است. اما عبدالله بن عمر اهل عبات است و اگر تنها بماند با تو بیعت می كند. ولی عبدالله بن زبیر اگر بر تو خروج كرد و بر او پیروز شدی بند از بندش جدا كن و تا بتوانی خون دیگران قوم خود را حفظ كن.

معاویه می دانست این سه نفر یقیناً اعتراض خواهند كرد چون اعتراض آنها به نظر معاویه بدین دلیل بود كه اگر خلافت به ارث برده می شود ما هم باید وارث باشیم و اگر خلافت به سابقه و لیاقت است هزاران مسلمان با سابقه و لیاقت است هزاران مسلمان سابقه دار تر از یزید هم وجود داشت و این اعتراضات واقعاً در ذهن اكثر مسلمان بود معاویه در این نصایح كاملا پیش بینی كرده بود كه اگر یزید با امام حسین (ع) به خشونت رفتار كند و دست خود را به خون آغشته كند دیگر نمی تواند خلافت خود را ادامه دهد بقول بنی امیه متأسفانه یزید نتوانست سیاست مرموزانه پدرش را اعمال كند و سیاستی غلط را اعمال نمود و زحمات 50 ساله امیر را رشته كرد . معاویه فردی زیرك بود و خوب می دانست و می توانست پیش بینی كند بر عكس یزید كه اولا جوان بود ثانیا مردی بود كه اشراف زاده و با لهو و لعب مانوس شده بود و كاری كرد كه در درجه اول به زبان خاندان بنی امیه و ابوسفیان تمام شد.

بعد از اینكه معاویه در نیمه رجب سال 60 هـ . ق به درك رسید یزید به حاكم مدینه ولید بن عقبه ابوسفیان (نوه ابوسفیان) نامه ای می نویسد و مرگ معاویه را اطلاع می دهد و طی نامه ای خصوصی دستور داد از حسین بن علی (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر بیعت بیگرد و اگر بیعت نكردند سرشان را برای من بفرست وقتی ولید بن عقبه نامه یزید را دریافت كرد امام بعد از سه روز حركت كرد. (علتش را انشاءالله در تاریخ واقعه كربلا تا شهادت خواهیم گفت) و به مكه هجرت نمود و شاید فكر شود كه هجرت  بدین جهت بوده است كه مكه حرم امن الهی است و خون حضرت را نمی ریزند خیر بلكه اولا اعلام مخالفت خودش را اعلام كرد ثانیا اگر در مدینه می ماند صدایش آنقدر به عالم اسلام نمی رسید و اگر شهید هم می شد خونش تاثیر زیادی نداشت برای همین صدایش در اطراف پیچید كه امام حاضر به بیعت نشده است ثالثاً و از همه مهمتر امام حسین سوم شعبان وارد مكه شد و ماههای شعبان ، رمضان، شوال، ذی القعده و تا هشت ذی الحجه در مكه ماند ماههایی مهم كه مردم جهت حج عمره آنجا می آمدند تا اینكه 8 ذی الحجه رسید و مردم كه برای حج تمتع لباس احرام می پوشیدند و می خواهند به سوی منی و عرفات بروند همان لحظه ناگهان امام حسین (ع) اعلام می كند من می خواهم به طرف عراق و به سوی كوفه بروم یعنی پشت به حج و كعبه می كند و اعتراض و عدم رضایت خودش را به این شكل اعلام می كند. البته مسئله بیعت مسئله اصلی قیام نیست فقط تأثیرش این بود كه جرقه این حادثه عظیم كربلازده شود.
 

ب: دعوت مردم کوفه

در آن روز جهان اسلام سه مركز بزرگ و موثر داشت مدینه كه دارالهجره بود. شام كه دارالخلافه و كوفه كه قبلا دارالخلیفه بود و امیرالمومین علی (ع) در آنجا مركز حكومت خود قرار داده بود. بعلاوه كوفه شهری جدید التاسیس بود كه بوسیله سربازان اسلام در زمان عمر بن الخطاب (ل) ساخته شد و آنرا سربازخانه اسلامی می دانستند، وقتی مردم كوفه می فهمند كه امام با یزید بیعت نكرده نامه به امام می نویسد كه اگر به كوفه بیائید ما شما را یاری می كنیم و تاریخ قضاوت خواهد كرد كه زمینه مساعد بود ولی امام حسین از این فرصت طلائی استفاده نكرد و اگر پاسخ مثبت دهد می دانست كوفیان غیرت ندارند و ناكس هستند و تجربه داشت كه به پیامبر(ص) و علی (ع) و امام حسن (ع) خیانت كرده بودند. متأسفانه وقتی این تاریخها بدون تحلیل و فكر خوانده شوند عده ای دیگر فكر خواهند كرد كه اگر امام در خانه راحت نشسته و كاری ندارد كه به اسلام چه بلائی دارد وارد می شود و فكر می كنند امام را تنها چیزی كه حركت داد دعوت مردم كوفه بوده است در صورتیكه امام حسین آخر ماه رجب كه اوایل حكومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مكه حرم امن الهی است و آنجا امنیت بیشتری وجود دارد لذا امام به مكه شرفیاب شدند ولی نامه كوفیان در 15 رمضان به امام حسین (ع) رسید یعنی یكماه و نیم بعد از اینكه امام نهضت خود را با عدم بیعت شروع نمودند نامه ها به دست امام رسید بنابراین دعوت مردم كوفه موضوع اصلی در این نهضت نبود بلكه در یك امر فرعی دخالت داشت. ماه رجب و شعبان كه ایام انجام حج عمره است مردم از اطراف به مكه می آیند و بهتر می توان آنها ارشاد نمود بعد از این ایام هم كه موسم جمع تمتع می رسد و فرصت مناسبی برای تبلیغ است.

بنابراین حداكثر تاثیر مردم كوفه در این حادثه عظیم كربلا این بود كه امام مكه را مركز قرار نداد به سوی كوفه برود وتاثیر دیگرش این بودكه امام پیشنهاد عباس را نپذیرد چون گفته بود امام كوفیان ناكس هستند یا به یمن برو یا به كوهستانهای آنجا پناه ببر یا اینكه دیگر به مدینه برنگرد.

 امام هم مطلع شدند كه اگر در مكه بمانند ممكن است در همان حال احرام كه قاعدتاً كسی مسلح نیست، مامورین یزید خون حضرت را بریزند و هتك حرمت خانه خداوند شود و حرمت حج و اسلام شكسته شود و هم اینكه فرزند پیامبر را در حالت عبادت در حریم خانه فرا به شهادت برسانند از همه مهمتر، خون حضرت سیدالشهدا هدر می رفت و بعد هم شایع می كردند كه حسین با شخصی اختلافی جزئی داشته و او هم حضرت را كشت و مردم جاهل آن زمان هم قبول می كردند مسئله دیگر اگر كوفه هم صد در صد اتفاق آراء داشتند و خیانت نمی ورزیدند احتمال صدرصد نمی توانستیم بدهیم كه امام پیروز می شدند چون تمام مسلمانان كه مردم كوفه نبودند اگر مردم شام را كه قطعاً و یقیناً به آل ابوسفیان وفادار بودند را به تنهایی در نظر بگیریم كافی بود كه احتمال پیروزی را تنزل دهد چون همین مردم بودند كه در دوران خلافت حضرت علی (ع) توانستند در جنگ صفین با مردم كوفه 18 ماه بجنگند.

ج: احیای امر به معروف و نهی از منکر

امام اگر بیعت می كرد اولا تثبیت خلافت موروثی بود ثانیا شخصیت خود یزید است كه او فردی فاسق و بدتر از همه متظاهر به فسق بود معاویه و بسیاری از خلفای بنی امیه فاسق بودند ولی یك مطلب را كاملا درك می كردند و می دانستند اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقی بماند باید تا حدودی زیاد ، مصالح اسلامی را رعایت كنند و می دانستند اگر میلیونها نفر جمعیت از نڟاد های مختلف چه در آسیا، آفریقا و یا اروپا در زیر حكومت واحد در آمده اند فقط به این دلیل است كه فكر می كنند خلفای آنها مسلمانند، به قرآن اعتقاد دارند و الا اولین روزی كه احساس می كنند كه خلیفه خودشان ضد اسلام است ، اعلام استقلال می كردند. معاویه هم شراب می خورد ولی دیده نشده بود در یك مجلس رسمی و علنی شراب خورده یا در حالت مستی وارد شود در حالیكه یزید علناً در مجالس رسمی شراب می خورد و میمون بازی می كرد كه حتی برای میمونش كنیه ای به نام اباقیس بود (خصوصیات یزید را در سه عامل مقدس قیام امام حسین(ع) خواهیم گفت) عكس العمل سوم ارزش بسیار بیشتری از دو عامل قبل دارد و به دلیل همین عامل بود كه این نهضت شایستگی پیدا كرد كه برای همیشه زنده بماند وچون نهضتهای والاتر از نظر تعداد و مسائل دیگر بود مثل همین جنگ ایران و عراق و خود بچه رزمندگان كه در صحنه بودند خون و شهادت و آوارگی و … را دیدند الان بعد از چندین سال بعد از جنگ آن را آهسته به باد فراموشی سپرده اند.

بنابراین اگر از امام بیعت هم نمی خواستند یا از او دعوت نمی كردند باز امام قیام می كردند و ساكت نمی شد چون امام فطرتاً شخصیتی منتقد،  معترض ، انقلابی و قائم نسبت به فسادهای جامعه داشتند.

  نتیجه

با توجه به آنچه گفته شد به این حقیقت مى‌رسیم كه قیام امام حسین علیه السلام در آن زمان و با آن وضع حكومت مسلمانان، یك وظیفه الهى و یك فریضه شرعى بود، و بلكه انجام این وظیفه مهم، اختصاصى به شخص امام حسین علیه السلام نداشت و وظیفه هر مسلمانى بود. البته در مورد آن حضرت مهمتر و سنگین‌تر بود؛ از این رو نباید درباره انگیزه این قیام مقدس بیش از این به بحث و گفت وگو بپردازیم، بلكه اگر بخواهیم بحث بیشترى را در این باره دنبال كنیم باید به دنبال پاسخ این سوال برویم كه: چرا دیگران مانند امام حسین علیه السلام قیام نكردند و مخالفت خود را با آن حكومت ننگین و غیرمشروع اعلام ننمودند؟

میان مردم آن زمان به جز بسیارى از افراد عوام و بى تفاوت یا فریب خورده، جمع زیادى نیز از افراد دانشمند و متدین و آگاه به اوضاع و احوال بودند كه نه فریب تبلیغات فریبنده دستگاه بنى امیه را مى‌خوردند و نه زیر بار تهدیدها و تطمیع‌هاى آنها مى‌رفتند، و رشد و درك تحلیل مسائل را نیز به خوبى داشتند؛ مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و محمدبن حنفیه و عبدالله بن جعفر و دیگران..

خلاصه باید سبب عدم قیام و حركت نكردن آنها را پیدا كرد نه علت قیام امام حسین علیه السلام) را، و عذر آنها را براى نپیوستن به امام حسین علیه السلام جستجو نمود، وگرنه در چنین شرایطى كه ترسیم شد وظیفه هر مسلمانى قیام و مخالفت با آن حكومت بود

 

 

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

زندگي نامه سهراب سپهري پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 18:5

 

زندگي نامه سهراب سپهري

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذشت و در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت.

وی پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان۱۳۱۹ و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشانخرداد ۱۳۲۲ و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد ۱۳۲۴)، در آذر ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا کرد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.

خصوصيات شعر سهراب

شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال ۱۳۳۲، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

 

سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

 

به مناسبت دهم ذیحجه عید قربان؛
عید قربان عید پیروزی وظیفه و شکوفایی روح ایثار است 
یکشنبه 10 ذیحجه 1426 هجری قمری، عید قربان است، عیدی که همواره از آن به عنوان عید پیروزی وظیفه بر غریزه و اوج تجلی شکوفایی روح ایثار یاد می شود . 
هرگاه انسان بر سر دو راهی غریزه و وظیفه قرار گرفت و غریزه را انتخاب کرد، به سوی حیوانات گرویده بلکه از حیوانات هم پست تر شده است، چون از عقل و فکر و رهنمودهای انبیا استفاده نکرده است . اما همین که انسان در این دو راهی خطرناک وظیفه را انتخاب کرد و در خط ملائکه و پاکان قرار گرفت آنرا عید می گیرد، به عنوان غریزه گرسنگی و تشنگی انسان را به استفاده از آب و نان می کشاند، ولی وظیفه دستور می دهد که در ماه رمضان خودداری کن، کسانی که سی روز وظیفه را انتخاب کرده اند، روز عید فطر را باید عید بگیرند، زیرا وظیفه را بر غریزه ترجیح داده اند.

غریزه فرزند دوستی به ابراهیم (ع) می گوید: اسماعیل(ع) را ذبح نکن، اما وظیفه می گوید: او را ذبح نما. حضرت ابراهیم(ع) در این دو راهی، رضای خداوند و وظیفه را بر تمایلات شخصی خود و غریزه پیروز کرد، لذا باید آنرا عید بگیرد، اگر در حدیث می خوانیم: هر روز که در آن معصیت خدا نشود، عید است، به همین معنا است که در برابر جاذبه های هوای نفس در خط خدا قرار گرفته، هر گاه انسان بر خواسته همه شیطان های درونی و بیرونی پا می نهد آن روز را باید عید بگیرد.

 

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

شعر میلادبا سعادت امام رضا دوشنبه چهارم آبان 1388 12:12

 

.:: شعر میلاد امام رضا ::.

غرق عشق و شور و مستی بی مثال
غوطه ور در عالم فکر و خیال
 
 
پر کشیدم از زمین و از زمان
یافتم خود در مکانی لا مکان
 
 
آدم و حوا و هرچه زاده اند
گوییا در این زمین استاده اند
 
 
هر کسی در دست خود یک نامه داشت
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
 
 
بعد از آن باری تعالی مینوشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
 
 
رفت و رفت و نوبتش بر من رسید
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
 
 
با غضب افکند سوی من نگاه
گفت چیزی تو نداری جز گناه
 
 
چشم تا به جهنم دوختم
از نهیب شعله هایش سوختم
 
 
ناگهان زیبا رخی از ره رسید
حال زارم تا که دید آهی کشید
 
 
بعد از آن یار و آن دلدار گفت
رو به حق بنمود و با دادار گفت
 
 
پور موسی (ع) با تو صحبت میکند
ضامن آهو شفاعت می کند
 
 
گر چه او با نامه بد آمده
چند روزی را به مشهد آمده
 
 
آمده صد بار بر من رو زده
صحن و ایوان مرا جارو زده
 
 
گر چه او هم آبرویم برده است
آب سقا خانه ام را خورده است
 
 
خوب میدانم که خوش کردار نیست
لیک دیدم بهر زهرا می گریست
 

 

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |

شعر گیلکی از شیون فومنی سه شنبه چهاردهم مهر 1388 17:45

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  گیلان  اوی گیلان

کو ستاره فان درم تي چومانه سويانده ؟
کوزيمينا سربنم عطرتي زانويانده ؟


مي پاتان آپيله سوغات مي پابراندگي
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده

بائيد آي دس براران ئيپچه مي لبلا بيگيرد
هه چينه ي کول ده بدا مي شانه ، چانچويانده

ولانيد جغدازنم پسکلا پوشان بموجم
بدامي خونا بجار ، آنقده زالويانده

کوي دانه آينه ر مي ديل سفره واکونم
خورا زرخا نكونه توشكه خو ابرويانده

می چومان تیرپیری شه خورشید سورما چی وابو
بدا دونيا واويلان مي چشم کم سويانده

گيلان – اوي گيلان ! مي دردا نتانه چاره کودن
اگه دس نخسه حکيم تي گيله دارويا نده

شعر توم بجارا واش پوراکونه تاچکره
اگه قوت تي پلا «شيون»بازو يانده




برگردان فارسي

به کدام ستاره نظر اندازم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدامين زمين بگذارم که عطر زانوي تو از آن برنخيزد . ؟

آبله کف پايم سوغات ايام پا برهنگي من است . از کدامين کوچه بگذرم که بوي کودکيم را ندهد؟

بياييد اي دوستان دوران همبازي من ! کمي هم ناز مرا بکشيد ، نگذاريد شانه ام به چانچو (چوبي که بر دوش مي گذارند و دوزنبيل از دو سر آن مي آويزند تا باري را به سامان برسانند کولي رايگان بدهد!

نگذاريد من غمگنانه ، پس پشت خاطرها پرسه بزنم
نگذارید خونم را شاليزار به زالو بخوراند .

براي کدامين آينه ، سفره دلم را بگشايم که شادي را از او نگيرم و گره بر ابروانش نيندازم ؟


چشمانم سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده است ؟
نگذاريد دنيا براي چشمان کم سوي من پشت چشم نازک کند .

گيلان – آهاي گيلان ! دردم را نمي تواند چاره بکند حکيمي
که از داروهاي محلي تو دست نويس نسخه نداشته باشد .

علفهای هرز تا بالای قوزک پای شالیزار جوان شعر خواهد رسید
اگر برنج تو به بازوي شيون توانايي ندهد .

 

روحش شاد

نوشته شده توسط مهدوی لنگرودی  | لینک ثابت |